سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
بهای حفظ عفت! - انسان جاری
انسان جاری
انسان جاری انسانی کامل و وجودی سرشار از عشق است و از هستی بزرگتر و آزاد است!.....................................هر گونه برداشت و کپی برداری از وبلاگ در راستای نشر معارف اسلام بلامانع می باشد
صفحه نخست        عناوین مطالب          نقشه سایت              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


انسان جاری انسانی کامل و وجودی سرشار از عشق است و از هستی بزرگتر و آزاد است!.....................................هر گونه برداشت و کپی برداری از وبلاگ در راستای نشر معارف اسلام بلامانع می باشد
صفحات وبلاگ
نویسندگان

رابعه ی عدویه می گوید: روزی بر عتبه بن علا وارد شدم . عتبه در زهد غرق بود و به عبادت مشغول بود گفتم : برایم بگو که چگونه از گناه برگشتی و توبه کردی ؟
گفت : من در طول عمرم خیلی به زنان علاقه داشتم و حریص بودم و در بصره بیشتر از هزاران زن گرفتار من بودند ، روزی از خانه بیرون رفتم ، ناگهان به زنی برخورد کردم که به جز چشمانش چیزی آشکار نبود . گویا از قلب من آتشی بر افروخته شد ، با او سخن گفتم ، ولی او با من حرفی نزد . به او گفتم : وای بر تو ! من عتبه هستم که بیشتر زنان بصره عاشق من هستند و با تو سخن می گویم و تو سخن نمی گویی.
گفت : از من چه می خواهی ؟
گفتم : می خواهم مرا مهمان نمایی . جواب داد : ای مرد ! من که در حجاب و پوشش هستم ، چگونه مرا دوست می داری؟
گفتم : چشمان تو مرا فریب داده است . گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل شدم . اگر دست بر نمی داری ، پس بیا تا حاجت تو را بر آورم.
همراه او رفتم تا داخل خانه شد و من داخل خانه شدم ، ولی چیزی از اسباب خانه ندیدم .
گفتم : چرا خانه از اسباب خالی است؟
گفت : اسباب این خانه را انتقال داده ایم ، خداوند فرموده است((تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقین))این خانه ی آخرت است و آن را برای کسانی که در زمین ، بلندی و فساد نمی کنند قرار دادیم و پایان نیکو برای نیکوکاران است.
اکنون ای مرد! حذر کن از این که بهشت را به دنیا بفروشی و حوریه های بهشتی را به زنان .
گفتم : از این پرهیزکاری درگذر و حاجت مرا بده . گفت : اکنون از این کار نمی گذری ؟ گفتم : نه
پس به خانه ی دیگری رفت و مرا گذاشت . دیدم پیرزنی در آن است و آن دختر فریاد زد که آب برایم بیاور تا وضو بگیرم و تا نصف شب نماز خواند و من در فکر بودم که چه کنم . پس فریاد زد : قدری پنبه و ظرفی بیاورید . پبرزن برای او برد.
بعد از ساعتی ناگهان پبرزن فریاد کشید و گفت : ((انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم))ناگهان دیدم آن دختر چشمان خود را با کارد بیرون آورده و بر روی پنبه گذاشته و درون ظرف است و چشمانش با پیه در حرکت بود و آن پیرزن آن دو چشم را نزد من آورد و گفت : شیفته ی هر آنچه بودی بگیر !
خدای بر تو مبارک نکند . تو ما را سرگردان کردی ، خدا تو را سرگردان کند . ما ده زن بودیم که او بیرون می رفت و مایحتاج ما را می خرید . وقتی سخن پیرزن را شنیدم ، غش کردم و آن شب را با فکر سپری کردم و به منزلم رفتم و چهل روز در منزل بیمار شدم و این ، سبب توبه ی من شد.
زینه المجالس /679
   




موضوع مطلب :

          
یکشنبه 8 آبان 90 :: 5:3 عصر

پیوندها
لوگو
انسان جاری  انسانی کامل و وجودی سرشار از عشق است و از هستی بزرگتر و آزاد است!.....................................هر گونه برداشت و کپی برداری از وبلاگ در راستای نشر معارف اسلام بلامانع می باشد
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 14
  • بازدید دیروز: 85
  • کل بازدیدها: 20987
امکانات جانبی