پيام
+
شوهرش تبليغ بود؛ در منطقه اي محروم.
روغنشان رو به اتمام بود، با خودش گفته بود سري بزند به «جانبازار» -به قول «محمد»اش-«حسين» را توي کالسکه گذاشته بود و دست «محمد» را گرفته بود تا حتي شده صد تومني، دويست تومني روغن ارزان تر گير بياورد.
نزديکي فروشگاه ديده بود سيل جمعيت است که سرازير است.
از خانمي پرسيده بود: چه خبره؟
گفته بود: روغن مي خواد گرون بشه. تو هم بدو بخر.
*هور*
92/3/1
«سيدمرتضي»
رسيده بود به فروشگاه. صفي بلند پشت صندوقهاي خريد شکل گرفته بود. هاج و واج اطراف را نگاه مي کرد. پشت سر صندوقدارها روي مقوا نوشته بود: «به هر نفر بيشتر از … روغن عرضه نمي شود.»
خنديده بود.يک بطري روغن برداشته بود و «تک قلم»حساب کرده بود و برگشته بود.
«سيدمرتضي»
*هفته نامه ي عهد*